|
مخلوط
|
بی بی تاج اول گمان کرد یکی از همسایگانش است که به شوخی لباسش را از عقب می کشد. اما وقتی برگشت ، گرگ بزرگی را دید که گوشه دامن گل گلی اش را در دندان گرفته غرش کنان او را به سمت خود می کشد.
بی بی تازه از جمعه بازار آمده بود . از وقتی شوهر خود را از دست داده بود همه کارهای داخل و بیرون خانه روی دوش او افتاده بود . وقتی داشت به سمت خانه کاهگلی دو اتاقه اش می رفت یادش افتاد که هیزم خانه اش تمام شده است و باید هیزم جمع کند« داشتم چیله (هیزم ) جمع می کردم که ببرم خانه بسوزانم تا گرم شوم که دیدم یکی رختامو گرفته است .....جانور را دیدم گفتم پدر سوخته پررو چی کار به من داری تو؟ چوب دم دستم نبود وگرنه نمی گذاشتم مرا گاز بگیرد»
بی بی دستش را به زمین برد و اولین سنگی را که دم دستش رسید را برداشت و به سر گرگ زد. اما گرگ وحشی تر یا به قول بی بی « حملش زیادتر شد ، گفتم خدایا شکمم را پاره نکند. دستم را بردم و گرمشو(گردنش را) گرفتم ، گرگ هم پنجول انداخت و صورتم را زخمی کرد.»
در دشت پرنده پر نمی زد . جز گرگ 70 کیلویی و بی بی 50 کیلویی که در حال دست و پنجه خونین کردن ! با هم بودند هیچ کس آن حوالی نبود.
بی بی سنگ نه چندان بزرگی را که دردستش بود مدام به سر و صورت گرگ می کوبید. گرگ هم عصبانی تر شده دست بی بی را به دندان گرفت و تا نزدیک آرنج در گلوی خود فرو برد. بی بی فهمید که هرچند هنوز هم که هنوز است پیرزن روپایی است اما به تنهایی حریف گرگی نمی شود که غریزه گرسنگی اش او را به شکار خطرناکترین ! موجود طبیعت کشانده است . در همین گیر و دار چشمش به جاده افتاد که صدها متر انطرفتر توی چشم می زد. نقشه ای در ذهن بی بی شکل گرفته بود .
بی بی دستش را بیشتر در دهان گرگ فرو کردو گردن گرگ را کشیده با خود به طرف جاده برد. خون جلوی چشم گرگ را گرفته و حیوان مست از بوی آن دنبال بی بی می آمد. در همین حین بود که گرگ یک مرتبه دست بی بی را ول کرده گوش بی بی را به دندان گرفت . درد سر تا پای وجود بی بی ر ا فر گرفته بود اما بی بی این بار هم دستش را در دهان گرگ فروبرد و گرگ را به سمت جاده کشید. بی بی داشت از حال می رفت ...
گرگ وقتی نقشه بی بی ر ا فهمید که اولین ضربه چوب مشهدی محسن بر سرش فرود آمد . حیوان دست بی بی را رها کرد و به سمت زننده ضربه خیز برداشت که چوبدستی محمد، پسرمشهدی محسن بر پشت او فرود آمد .گرگ به سمت محمد برگشت که بی بی تازه روحیه گرفته این بار سنگی بزرگتر را به سمت او پرتاب کرد که از قضا به سر حیوان خورد.....
.
مشهدی محسن سوار بر یاماها 100 خود شده بودند و داشتند از روستای خود «تتماچ» به سمت روستای بی بی می آمدند که صداهای گوشخراش پیرزنی را شنیدند. نزدیکتر که رسیدند بی بی را دیدند که فریاد می زند: خاله جون محسن بیا کمکم. در حالیکه گرگ اینبار انگشت شست او را به دندان گرفته بود.
محسن معطل نکرد، چوبدستی اش را برداشت و به سمت بی بی و گرگ رفت ، محمد هم همینطور.
گرگ اوایل ول کن نبود و به سمت محسن آقا هم و پسرش هم خیز برداشت اما به زودی تسلیم چماق روستاییانی شد که در دل کویرشان با یک تکه نان و کمی آب و یک چماق از کمتر چیزی واهمه دارند.
چند دقیقه بعد جسد خون آلود گرگ با استخوانهای شکسته و چشمانی باز ومات نزدیک خارهای تیز کنار جاده رها شده و بی بی کم جان بر موتور نشانده شد. انگشت شست بی بی هم توسط محسن در دستمالی پیچیده شد ...
بی بی در نهایت سر از بیمارستان شهید بهشتی در نزدیکی کاشان در آورد. به بی بی خون تزریق شد ، آمپولهای ضد هاری و کزاز تزریق شد ، صورت و دستهای او پر از بخیه شد و انگشت شست او با موفقیت به دستش پیوند خورد . ولی نصف گوش او در معده گرگی ماند که روز بعدش توسط بچه های آن دو روستا با چوب لت و پار شد و بدنش داخل رودخانه آن حوالی افتاد..
Box
حال عمومی بی بی خوب است . از دو پسر بی بی عباس از تهران آمده و بالای سر او در بخش جراحی زنان ایستاده و منتظر عمل ترمیم دوباره دستان و آرنج بی بی است .
بی بی دختر ندارد ، اشک در چشمانش حلقه زده چند بار پشت سر هم می گوید : « دخترم را خدا ازم گرفت..».
شوهرش هم که سالهاست فوت کرده است . بی بی تنها در روستای 70 خانواری « زنجانبر» در 40 کیلومتری کاشان زندگی می کند. روستایی که در پاییز و زمستان به تهران نزدیک 50 خانوار آن از شدت سرمای خشک و استخوان سوز کویر و بیشتر به تهران کوچ می کنند .
گرگها همیشه حول و حوش پاییز و زمستان به ده می آیند و زوزه کشان دنبال غذا می گردند اما بی بی و سایر اهالی با دادن فحش و سر و صدا آنها را فراری می دهند . این اولین باری است که در این روستا گرگ به یک آدم حمله ورشده است.
بی بی فرزند صحراست ، از آن روغن حیوانی خورده های قدیم «زنان الان قدرت جنگ با گربه را ندارند »
بی بی مدتهاست سخت می خندد. حتی اگر به تقاضای یک خبرنگار برای چاپ عکسش در یک نشریه باشد «گرگ مرا خنده نینداخت ، مرا گریه انداخت ، منم جوابشو دادم و کشیدمش کنار جاده »
وقتی بی بی از این مطلع می شود که قرار است نامش به عنوان قهرمان این شماره مجله چاپ شود . جواب می دهد : قهرمان نمی خواد بنویس به من یک جایزه بدهند ....
بی بی پس از بهبودی هم قصد رفتن به تهران را ندارد. او می خواهد بقیه عمر خود را در خانه کوچک گاهگلی اش که از حداقل امکانات یعنی دستشویی و حمام هم محروم است ، در کنار باغچه کوچکش که به زحمت خرج خوردو خوراک و هزینه ناچیز زندگی او را می دهدبگذراند.
بی بی اما تصمیم دارد کمتر ازخانه خود بیرون بیاید:« می دانم گرگها دوباره می آیند....».
|
|
دیوانه هیچ نداشت و گریست !
گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید
اما هیچ کس ندانست که قیمت عشق اشک است و قیمت اشک عشق...!!!!
مریم - ۶آبان ۱۳۸۷