تبليغاتX
ديوونه بازي
مخلوط
سلام من برگشتم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 1:19  توسط ديوونه  | 

سلام من برگشتم
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 1:19  توسط ديوونه  | 

خیلی وقته بلاگم سر نزدم .روزا می اد و می ره و ما تو حسرت گذشته می سوزیم .کی میشه این زندگی تموم شه
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 13:20  توسط ديوونه  | 

خیلی وقته تو وبم چیزی ننوشتم هرچند که تو روزنامه مطلب زیاد نوشتم . عید شد و داغ من تازه شد چرا که این اولین عیدیه که بی مادر م. حالم از هر چی دکتره بهم می خوره اونا باعث مرگ مادرم شدند . دوست داشتم تو یه مملکت دموکرات بودم تا می شد قشیه رو جدای از ماست مالی ها و زد و بندهای رایج تو ایران پی گیری کرد.افسوس که تواین مملکت فقط باید سوخت و ساخت
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 1:6  توسط ديوونه  | 

امروز یه  اتفاق خوب برام افتاد
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:27  توسط ديوونه  | 

امروز روز خوبيه  ديگه فهميدم كه ۲ روز دنيا ارزش اينهمه غم خوردنو نداره . دنيا مي گذره  پس بهتره راحت بگيريمش
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:43  توسط ديوونه  | 

امان از اين زندگي مزخرف كه هر روزش از ديروز بدتره .امان از اين همه بيچارگي
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:5  توسط ديوونه  | 

بی بی تاج اول گمان کرد یکی از همسایگانش است که به شوخی لباسش را از عقب می کشد. اما وقتی برگشت  ، گرگ بزرگی را دید که گوشه دامن گل گلی اش را در دندان گرفته غرش کنان او را به سمت خود می کشد.

 

 

بی بی تازه از جمعه  بازار آمده بود . از وقتی شوهر خود را از دست داده بود همه کارهای داخل و بیرون خانه روی دوش او افتاده بود . وقتی داشت به سمت خانه کاهگلی دو اتاقه اش می رفت یادش افتاد که هیزم خانه اش تمام شده است و باید هیزم جمع کند« داشتم چیله (هیزم ) جمع می کردم که ببرم خانه بسوزانم تا گرم شوم که دیدم یکی رختامو گرفته است .....جانور را دیدم گفتم پدر سوخته پررو چی کار به من داری تو؟ چوب دم دستم نبود وگرنه نمی گذاشتم مرا گاز بگیرد»

بی بی دستش را به زمین برد و اولین سنگی را که دم دستش رسید را برداشت و به سر گرگ زد.  اما گرگ وحشی تر یا به قول بی بی « حملش زیادتر شد ، گفتم خدایا شکمم را پاره نکند. دستم را بردم و گرمشو(گردنش را) گرفتم ، گرگ هم پنجول انداخت و صورتم را زخمی کرد.»

در دشت پرنده پر نمی زد . جز گرگ 70 کیلویی و بی بی 50 کیلویی که در حال دست و پنجه خونین کردن ! با هم بودند هیچ کس آن حوالی نبود.

بی بی سنگ نه چندان بزرگی را که دردستش بود مدام به سر و صورت گرگ می کوبید. گرگ هم عصبانی تر شده دست بی بی را به دندان گرفت و تا نزدیک آرنج در گلوی خود فرو برد. بی بی فهمید که هرچند هنوز هم که هنوز است پیرزن روپایی است اما به تنهایی حریف گرگی نمی شود که غریزه گرسنگی اش او را به شکار خطرناکترین ! موجود طبیعت کشانده است . در همین گیر و دار چشمش به جاده افتاد که صدها متر انطرفتر توی چشم می زد. نقشه ای در ذهن بی بی شکل گرفته بود .

بی بی دستش را بیشتر در دهان گرگ فرو کردو گردن گرگ را کشیده با خود به طرف جاده برد. خون جلوی چشم گرگ را گرفته و حیوان مست از بوی آن دنبال بی بی می آمد. در همین حین بود که گرگ یک مرتبه دست بی بی را ول کرده گوش بی بی را به دندان گرفت . درد سر تا پای وجود بی بی ر ا فر گرفته بود اما بی بی این بار هم دستش را در دهان گرگ فروبرد و گرگ را به سمت جاده کشید. بی بی داشت از حال می رفت ...

 

گرگ وقتی نقشه بی بی ر ا فهمید که اولین ضربه چوب مشهدی محسن بر سرش فرود آمد . حیوان دست بی بی را رها کرد و به سمت زننده ضربه خیز برداشت که چوبدستی محمد،  پسرمشهدی محسن بر پشت او فرود آمد .گرگ به سمت محمد برگشت که بی بی تازه روحیه گرفته این بار سنگی بزرگتر را به سمت او پرتاب کرد که از قضا به سر حیوان خورد.....

.

مشهدی محسن سوار بر یاماها 100 خود شده بودند و داشتند از روستای خود «تتماچ» به سمت روستای بی بی  می آمدند که صداهای گوشخراش پیرزنی را شنیدند. نزدیکتر که رسیدند بی بی را دیدند که فریاد می زند: خاله جون محسن بیا کمکم. در حالیکه گرگ اینبار انگشت شست او را به دندان گرفته بود.

محسن معطل نکرد، چوبدستی اش را برداشت و به سمت بی بی و گرگ رفت ، محمد هم همینطور.

گرگ اوایل ول کن نبود و به سمت محسن آقا هم و پسرش هم خیز برداشت اما به زودی تسلیم چماق روستاییانی شد که در دل کویرشان با یک تکه نان و کمی آب و یک چماق از کمتر چیزی واهمه دارند.

چند دقیقه بعد جسد خون آلود گرگ با استخوانهای شکسته و چشمانی باز ومات نزدیک خارهای تیز کنار جاده رها شده و بی بی کم جان بر موتور نشانده شد. انگشت شست  بی بی هم توسط محسن در دستمالی پیچیده شد ...

بی بی در نهایت  سر از بیمارستان شهید بهشتی در نزدیکی کاشان در آورد. به بی بی خون تزریق شد ، آمپولهای ضد هاری و کزاز تزریق شد ، صورت و دستهای او پر از بخیه شد  و انگشت شست او با موفقیت به دستش پیوند خورد . ولی نصف گوش او در معده گرگی ماند که روز بعدش توسط بچه های آن دو روستا با چوب لت و پار شد و بدنش داخل رودخانه آن حوالی افتاد..


 Box

حال عمومی بی بی خوب است . از دو پسر بی بی عباس از تهران آمده و بالای سر او در بخش جراحی زنان ایستاده و منتظر عمل ترمیم دوباره دستان و آرنج بی بی است .

بی بی دختر ندارد ، اشک در چشمانش حلقه زده چند بار پشت سر هم می گوید : « دخترم را خدا ازم گرفت..».

شوهرش هم که سالهاست فوت کرده است . بی بی تنها در روستای 70 خانواری « زنجانبر» در 40 کیلومتری کاشان زندگی می کند. روستایی  که در پاییز و زمستان به تهران نزدیک 50 خانوار آن از شدت سرمای خشک و استخوان سوز کویر و بیشتر به تهران کوچ می کنند .

گرگها همیشه حول و حوش پاییز و زمستان به ده می آیند و زوزه کشان دنبال غذا می گردند  اما بی بی  و سایر اهالی با دادن فحش و سر و صدا آنها را فراری می دهند . این اولین باری است که در این روستا گرگ به یک آدم حمله ورشده است.

بی بی فرزند صحراست ، از آن روغن حیوانی خورده های قدیم «زنان الان قدرت جنگ با گربه را ندارند »

بی بی مدتهاست سخت می خندد.  حتی اگر به تقاضای یک خبرنگار برای چاپ عکسش در یک نشریه باشد «گرگ مرا خنده نینداخت ، مرا گریه انداخت ، منم جوابشو دادم و کشیدمش کنار جاده »

وقتی بی بی از این مطلع می شود که قرار است نامش به عنوان قهرمان این شماره مجله چاپ شود . جواب می دهد : قهرمان نمی خواد بنویس به من یک جایزه بدهند ....

بی بی پس از بهبودی هم قصد رفتن به تهران را ندارد. او می خواهد بقیه عمر خود را در خانه کوچک گاهگلی اش که از حداقل امکانات یعنی دستشویی و حمام هم محروم است ، در کنار باغچه کوچکش که به زحمت خرج خوردو خوراک و هزینه ناچیز زندگی او را می دهدبگذراند.

  بی بی اما تصمیم دارد کمتر ازخانه خود بیرون بیاید:« می دانم گرگها دوباره می آیند....».

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:46  توسط ديوونه  | 

خیلی وقت است که حرف زدن راجع به جرائم پزشکی قدغن است . صحبت فقط سر اشتباهات پزشکی نیست چرا که آدمی جایز الخطاست . بحث بر سر سهل انگاری های پزشکی است که خیلی راحت جان آدمها را می گیرد و به بهانه اینکه نباید اعتماد مردم را به پزشکان سلب کرد از طرح آن در نشریات و رسانه ها جلوگیری می شود . مادرم هفته قبل یعنی روز ۳ آذر ۱۳۸۷ قربانی یکی از این سهل انگاریها شد . یادم هست  روز ۵ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۷ وقتی به ملاقات او در بخش ای سی یو   بیمارستان گلپایگانی قم رفتم به گفته مسوول بخش حال مادرم خوب بود او حرف می زد و هوشیار بود .

ساعتی بعد وقتی به خانه آمدم از بیمارستان به ما زنگ زدند که حال بیمارتان بهتر شده است و به بخش سی.سی. یو انتقال پیدا کرده است و حتی ما می خواهیم او را به بخش عادی منتقل کنیم چون حالش خیلی خوب است . آنشب را با خیال راحت خوابیدیم ولی وقتی فردا صبح با تلفن خواهرم از خواب بیدار شدم که مامان ایست قلبی کرده است دنیا روی سرم خراب شد... در بیمارستان مادرم  رادیدم که ساکت و بیهوش به کما فرو رفته است و ۲ روز بعد بعد از دو ایست قلبی برای همیشه ما را ترک گفت ...

 قضیه چه بود ؟

شب جمعه بیماری بدحال به بیمارستان گلپایگانی قم آورده می شود . پذیرش بیمارستان برای اینکه به علت نداشتن تخت خالی در بخش آی . سی. یو مجبور به جواب کردن این بیمار بسیار بدحال که شب بعد هم فوت کرد نشود و درآمد حاصل از پذيرش اين بيمار را از دست ندهد مادر مرا به بخش سی . سی. یو که دارای تخت خالی بوده است انتقال داده و آن مريض را در تخت مادرم جاي مي دهد. فردا صبح وقتی پزشک قلب به بخش سی سی یو می آید به مسوول این بخش می گوید چرا مریض آی سی یویی ( مادر من) را به سی سی یو آورده اید که آنها هم جواب قانع کننده ای برای این سوال نداشته اند .

آنشب یعنی شب جمعه ای که مادرم به کما رفت مادرم در حالی که به دستور پزشک معالج باید از موقعیت های استرس زا دور رنگاه می داشت در حال نقل و انتقال شوخی یکی از خدمه بیمارستان را که گفته تو را به اتاق عمل می بریم جدی می گیرد و دچار اضطراب شدید می شود و جیغ می زند . مراقبین سهل انگار بیمارستان هم در حین انتقال فراموش می کنند که قرص وارفارین او را که داروی اصلی قلب او بوده است به او بدهند . درحین انتقال و در بخش سی سی یو هم به علت نا ارامی مادرم توسط مراقبین سر او داد کشییده می شود . به نظر شما یک بیمار قلبی که اظطراب شدیدی هم دارد تا چه حد می توان در مقابل این همه استرس و ندادن داروی اصلی قلبش به او دوام بیاورد ؟ وقتی که مسوول مراقبت سی سی یو چند بار بالای سر او می گوید که این مریض رفتنی است یا خدمه بخش ای سی یو که یه بخش عفونی است با دمپایی کثیف خود که از بخشهای آلوده  بیمارستان میکروبهای مختلف را به خود گرفته است وارد بخش می شود و با صدای بلند می گوید که فلان مریض در فلان بخش فوت کرده است دیگر چه می توان ار قلب خسته بیماری انتظار داشت که به امید بهبودی به افرادی مراجعه کرده است که لباس سفید پزشکی و پرستاری را بر تن کرده و به جای رسیدگی به بیمار به فکر پذیرش بیشتر بیمار به خصوص در بخشهای گران قیمت ای سی یو و سی سی یو  و گپ زدن و ... با همدیگر هستند . این را هم اضافه کنم که مادرم وقتی در بخش سی سی یو این بیمارستان ( بیمارستان گلپایگانی قم )بستری بود سوزن سرم از دستش خارج شده بود و به شدت از دستش خون می رفت و خدمه هوشیار! این بخش متوجه نشده بودند تا خود ما به آنها تذکر دادیم .

البته رسیدگی به جرایم پزشکی در این مملکت چندان مهم نیست وقتی که آقایان با کوچکترین احساس بیماری خود و نزدیکانشان را عازم بهترین بیمارستانهای خارج کشور می کنند ....

|+| دوشنبه یازدهم آذر 1387  | نظر بدهید

Reply Forward
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:56  توسط ديوونه  | 

برای خریدن عشق هر کس هرچی داشت آورد

 دیوانه هیچ نداشت و گریست !

 گمان کردند چون هیچ ندارد میگرید

اما هیچ کس ندانست که قیمت عشق اشک است و قیمت اشک عشق...!!!!

مریم - ۶آبان ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 14:32  توسط ديوونه  |